کلیدر، جلد پنجم و ششم PDF Ö

کلیدر، جلد پنجم و ششم به نظرم یکی از بهترین کتاب های مجموعه س؛ البته شاید دلیل این قضاوتم این باشه که بعد از جلد پنج، مدتها کتاب رو کنار گذاشته بودم و برای همین حال و هواش برام تازگی داشت دربارۀ نثر این رمان زیاد نوشتن و زیاد ایراد گرفته ن ازش؛ اکثراً این جور نثر رو نامناسب برای فُرم و محتوای رمان قلمداد میکنن من به این نتیجه رسیدم که این نثر جدای از زیبایی، با فُرم و محتوای رمان همخوانی داره؛ از این نظر که نویسنده داره سرگذشت شورش های کوچک و درونی و بزرگ و مردمی رو مینویسه؛ همۀ اشخاص رمان، در مقطعی از روایت خودشون دست به شورش علیه نظام سیاسی، اقتصادی، عاطفی یا فرهنگی اطراف خودشون می زنن این شورش مثلن در گلمحمد جنبۀ حماسی پیدا میکنه و در شیرو و بسیاری از دیگر زنان رمان جنبۀ عدالتخواهی؛ در ستار و بلخی جنبۀ طبقاتی و سیاسی به خودش میگیره و در ماهدرویش جنبۀ شناختی و فلسفی.چنین محتوایی، با فُرم رمان که آزادی بی حد و حصر رو در اختیار میزنه و کمترین بندها رو بر اثر تحمیل میکنه همخوانی داره؛ و البته این نکته در مورد رمان دولت آبادی که یه رمان ده جلدی هست بیشتر هم صدق میکنه.فضای رمان شهر خط کشی شده نیست با تیپ ها و آدمهای از پیش تعریف شده ش؛ فضا بیابان ها و دشت های بی پایان و بی نهایت هست؛ روستاهای تو سری خورده و کوچک وسط عظمت طبیعت هست؛ و این عظمت بیرونی با شرح پر از جزئیات درونیات آدمهای رمان همخوانی داره.چنین دنیایی رو، که در تمام اجزاش شور و شورش و انقلاب موج میزنه، به نظرم با زبانی غیر از زبان فراخ و سرشار و آزاد دولت آبادی نمیشه روایت کرد بنابراین، تا اینجا نظرم اینه که این نوع از زبان کاملا مناسب محتواست و اگر مثلن اگر دولت آبادی زبان عجول و سریع و موظف به روایت صرفی نظیر زبان براهنی یا آل احمد برای این رمان انتخاب میکرد، اثرش قدرت الانش رو نمیتونست داشته باشه. پایان جلد۶ برام همراه با این واقعیت بود که کلیدر، تاریخ اجتماعی تک تک ایرانی‌ها در تمام زمان‌هاست.هرچقدر این جامعه، بلخی و خاکی و کلمیشی به‌عنوان شرافتمندان و کسانی که زندگی را زندگی می‌کنند با حرمت و شرافت داشته باشد، ازسوی دیگر لبریز است از شیداها، لالاها، بندارها، قدیرها، عباسجان‌ها و..که به عنوان چاپلوس‌ترین و مضحک‌ترین و نرخ به روزخورترین افراد این جامعه‌اند..اگر اصلان و شیدا پسران بندارند و زیر سایه سرمایه‌ی پدر هر غلطی می‌توانند بکنند، آیا امروز آنها را نمی‌بینیم؟! که اگر آن وجب سایه را نداشته باشند، عریان‌ترین مردمانند دربرابر رسوایی و ننگ.دست مریزاد آقای دولت آبادی آخه یک کتاب چطور می‌تونه در تار و پود آدم رسوخ کنه!!؟ تو رو خدا کلیدر رو بخونید 🙏🏻 ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود تنگ نظریم مامردم تنگ نظر و بخیل بخیل و بدخواه وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم! ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود تنگ نظریم مامردم تنگ نظر و بخیل بخیل و بدخواه وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریمرعیت‌ها، رعیت‌ها! این رعیت‌ها عاقبت دست شما را میان حنا می‌گذارند! نمی‌دانم چقدر می‌شناسیشان همین‌قدر برایت بگویم که بدجوری متقلب، دورو و بزدل هستند! جلو ارباب قلدر از موش هم کوچک‌تر و ترسوترند، اما همین که حریف را ناچار ببینند، از اسفندیار هم پهلوان‌تر می‌شوند برای همین هم ارباب‌ها می‌دانند چه‌جوری همراهشان تا کنند اول اینکه همیشۀ خدا گرسنه و محتاج نگاهشان می‌دارند؛ دوم اینکه آنها را می‌ترسانند آنها را از هر چیزی می‌ترسانند بچه‌هایشان را از همان اول کوچّی‌جو می‌کنند تا ترسو بار بیایند در واقع ترس را به آن‌ها درس می‌دهند با شلاق و دشنام و بیگاری، ترس را به آن‌ها درس می‌دهند احتیاج را هم قلادۀ گردنشان می‌کنند و یک تکه نان جلوشان می‌گیرند تا به هر جا که دلشان بخواهد آنها را بکشانند دست و دهن، ترس و احتیاج این است که می‌بینی مرد رعیت همیشه با سر فرو افتاده راه می‌رود مثل اینکه از روز اول عمرش یک گناه نابخشودنی را مرتکب شده و هیچ جور هم نمی‌تواند آن را جبران کند زبون، ترسو و بیچاره؛ در نتیجه گوش به فرمان و چاپلوس وگرسنه و مفلوک خانۀ امیدش، همان درِ خانۀ اربابش است خدا را هم در هیئت اربابش می‌بیند؛ مثل اربابش هیچ چیزی از خودش ندارد حتی زن و فرزندش را از خودش نمی‌داند در مقابل اربابش به این‌جوربودن هم عادت می‌کند؛ یعنی عادت کرده از راه های دیگر هم به او حُقنه کرده‌اند که این‌جور باید باشد که از اول دنیا این‌جور بوده، و تا آخر دنیا هم این‌جور باشد باشد از همۀ این دنیا، علاوه بر احتیاج و ترس و تملق، یک چیز دیگر هم دارد و آن بیلش است یک بیل، که آن هم مال ارباب است و خودش مایۀ ترس اوست چون ترس این را دارد که هر آن بیل را از او بگیرند و بگویند «برو توی خانه‌ات بنشیناندیشیدن به اندیشیدنِ دیگران؛ ترسیدن از اندیشیدنِ دیگران دربارۀ تو؛ این حد بی‌خودی است که تو در خود چندان جلف و سبک شده‌ای که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید، هم از این‌رو هیچت در اندیشه نیست جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی پس بی‌خود شده‌ای از آنکه نقطۀ اطمینان در خود را گم کرده‌ای، از دست بداده‌ای و به اسارت داوری‌های این و آن در آمده‌ای بدین هنگام دیگر تو نیستی که با دیگران روزگار می‌گذرانی به‌سانی که دیگران با تو؛ بلکه این تصور ترس‌زدۀ حضور دیگران است در تو که تو را از تو باز ستانده است و این تو نیستی دیگر که گام برمی‌داری و سلام می‌گویی؛ بل این یک گره گناه است که در هر گام و هر کلام استمالت می‌جوید به تبّرای خود از نگاه داوری دیگران، که این داوران را تو خود از بهر خود تراشیدهای به برائت خود از گمان گناه و این بیماری تمام بی‌ریشگان است به هنگام بی‌کسی؛ که این بی‌کسی صدچندان عریان‌تر می‌نماید آن‌دم که دست تو از هر گونه کاری کوتاه شده است اگرت دستی به دستۀ منگال می‌بود همین‌دم، مجالی نمی‌داشتی به بیم داشتن از نگاه و نظر دیگران که خود مبرّا می‌بودی از هر گناه و هر وهن آن اتصال و وصل، آن ربط پوست و ناخن و گوشت و تو با خاک و با کار، تطهیر می‌نمود تو را دست کم در اندیشۀ توتو تا حالا عاشق بوده ای ستار؟!ستار به لبخندی در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفت:عاشق زیاد دیده ام!بس ساده و یکرویه،بیگ محمد پرسی:راه و طریقش چه جوراست عشق؟ستار به جواب گفت:من که نرفته ام،برادر!آنها که رفته اند چی؟آنها چی می گویند؟ستار گفت:آنها که تا به آخر رفته اند،وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند.کلیدر جلد پنج و شش تموم شد و من هنوز در حال کیف کردن از این همه جزئی نگری در تک تک شخصیت های داستان هستم خلاصه جلد پنج و شش، برای یادآوری شخصی(view spoiler)[کار یاغی گری گل محمد بالا می گیرد، اما از ارباب ها می دزدد و به رعیت ها یاری می رساند در نبردی با نه تن از امنیه ها به سر دستگی استوار علی مشکین که قسم خورده بود گل محمد را بکشد، امنیه ها را می کشد اما به رغم این ها، بزرگان می خواهند او زنده بماند تا علیه یکی از خان های قاچاق فروش افغان علم ش کنند به همین دلیل هر چند به ظاهر با دولت مرکزی همکاری می کنند در دستگیری گل محمد، اما در خفا او را از نقشه های دولت و خطرها با خبر می سازند (hide spoiler)] پی‌نوشتی بر جلد پنجم:جلد پنجم کلیدر هم به خوبی جلدهای پیشین بود جذاب، دلنشین، خوش فرم و زیبا حالا که نویسنده آفرینش شخصیت‌ها را کامل کرده و خواننده را با تک تک شخصیت‌ها آشنا و به تعبیری خویشاوند کرده است، نوبت آن است که در حاشیه پیشروی روایت داستان، وضعیت سیاسیاجتماعی و ویژگی های قومی و گروهی مردم آن زمان و زمانه را نیز به تصویر بکشد تا خواننده بتواند به طور کامل در زمانه فرو رود و نه تنها از منظر هر کدام از شخصیت‌ها که حتی از منظری بیرونی و جدا از منظر نویسنده نیز بتواند شخصیت ها و کنش های آنها را تحلیل و بررسی کند.دست مریزاد استاد دولت آبادیبرخی از بخش‌های زیبا و ناب جلد پنجم:اینسان که موسی میدید، برای نادعلی چارگوشلی نه هیچ چیز، که یک حال مهم بود یک حال یک آن مهم رهاییدن از قید بود نادعلی حال و رفتاری چنان داشت که انگار چیزی، بیش از همان دم و آن که در آن سیر می‌کند، برایش ارزشی ندارد این را با راه رفتن خود، با یلهرفتن خود گواه بود که در هر گامش قصدی مگر خودِ گام نمی‌جوید مرد آن.نادعلی چارگوشلی به نظر می‌رسید دارد در زمرۀ آن گروه مردمانی در می‌آید که می‌روند تا این دم به دم دیگر برسانند نه از آنکه در دم دیگر به جستجوی تازه‌ای باشند نیز نه از آنکه از این دم قصد گریز داشته باشند از سرِ ترس گریز از آنکه، مگر رهایشی بی‌دریغی از تدفین دمادمِ عمر که ایشان را هر لحظه تفاله‌ایست تا به دورش بیفکنند بی‌دریغِ دل نه بدان حسرت حتی که کودکی از پرتاب جوزِ پوک خود به دل حس می‌کند بل به بیزاری زنی چون کهنۀ ماهانه خود به دور می‌افکند چنین مردی که نادعلی بود و چنان مردمانی که اویان بودند، تنها به یک کار و به یک کردار دستی باز دارند: تندی و زیاده‌روی افراط افراط در هر چه افراط در عشق، افراط در نشاط و در اندوه، افراط در کسالت و در خشم، و تا کیسه‌شان تهی از سکه نشده است، افراط در سخاوت بر لبۀ دوزخ ایستاده‌اند بی‌آنکه جاذبۀ آتش را در دهشت دوزخ از یاد ببرند:«جهنم!»فردای ایشان معنایی جز روشنایی آفتاب ندارد هم بدان‌گونه که شب ایشان با خراب و خرابی و خواب خرابات معنا تواند شد با پشتِ پا به هر چه قالب و قواره و قانون یافته است، پنداری رزمِ از پیش آمیخته به شکست خود را آغاز کرده‌اند پس، از دست دادن هر چه و هر چیز خود، و نهایت از دست دادن خود، خراج و تاوانی‌ست نهاده در گرو ستیزی چنین نابیندیشیده میلی مفرط به بسودن بال و پر خود، به درو کردن پر و پوشال پیرامون خود، و نهایت را به فلج کردن و نابود کردن خود در ایشان گدازان و شعله‌ور است وسواسِ چرک‌سایی و چرک‌زدایی از خود، چندان و چنان به افراط می‌گراید که –نه‌چندان دیر به خود اگر درنگرند، چیزی جز پوستی چسبیده به استخوان نخواهند یافت این‌چنین مردانی، دانسته ندانسته می‌خواهند روح خود را نجات دهند؛ هر چند بی‌وقوف و بی‌اراده سیلاب بر آمده از درون ایشان، راه و مسیرهایی گوناگون می‌تواند بیابد سرگشته‌رفتن و گم‌شدن و نهایت را خشکیدن در سراب بادیه و آفتاب؛ یا رهایش بی‌مهار در شکن‌شکن هزار صخرۀ خشم تا به هم درشکستن و تن پاره، پاره پاره تن به خستگی و ماندن، به ماندگی و فرسودن بر تکه‌تکۀ هر سنگ و شاخ‌سنگ واهلیدن ژرفای عشق را شرابه‌ای هولناک شدن، یا یکسره گم به دریای سخاوت شدن هر چه و هر چون، فنا شدن نهایت را، فنا و فدا شدن تا این سیلاب هولناک و خروشان را کدام راه بر پیش سینه‌مالش قرار بگیرد! ژرفای عشق؛ بیابان اندوه، دریای سخاوت؛ یا صخره‌های خشم! تا کی، کجا و که؟!کلیدر، جلد پنجم، بخش سیزدهم، بند دوم، صص 11441142بله، قدیر! زیاد یافت می‌شود بسیار! زن در این دنیا بسیار یافت می‌شود اما عشق عشق کم یافت می‌شود اصلا یافت نمی‌شود، عشق خیلی خنده‌دار است، خیلی هم گریه دارد! عشق، یا هست یا نیست؛ قدیر اگر نیست که نیست اما اگر هست، اگر باشد، اگر یافت شود در تو، آن وقت دیگر تو نیستی! این هم گریه دارد و هم خنده! تو نیستی، وقتی که عشق نیست تو نیستی وقتی که عشق هست! تو ملتفت حرفم می‌شوی؟ چه می‌دانم؛ چه می‌دانم؟ چه می‌گویم؟ چه می‌دانم چه می‌گویم؟ عشق! عشق آمد و بَرَد! می‌آید و می‌برد هی هی هستی و نیستی! نیستی و هستی گمان گمان!کلیدر، جلد پنجم، بخش سیزدهم، بند دوم، صص 1159رعیت‌ها، رعیت‌ها! این رعیت‌ها عاقبت دست شما را میان حنا می‌گذارند! نمی‌دانم چقدر می‌شناسیشان همین‌قدر برایت بگویم که بدجوری متقلب، دورو و بزدل هستند! جلو ارباب قلدر از موش هم کوچک‌تر و ترسوترند، اما همین که حریف را ناچار ببینند، از اسفندیار هم پهلوان‌تر می‌شوند برای همین هم ارباب‌ها می‌دانند چه‌جوری همراهشان تا کنند اول اینکه همیشۀ خدا گرسنه و محتاج نگاهشان می‌دارند؛ دوم اینکه آنها را می‌ترسانند آنها را از هر چیزی می‌ترسانند بچه‌هایشان را از همان اول کوچّی‌جو می‌کنند تا ترسو بار بیایند در واقع ترس را به آن‌ها درس می‌دهند با شلاق و دشنام و بیگاری، ترس را به آن‌ها درس می‌دهند احتیاج را هم قلادۀ گردنشان می‌کنند و یک تکه نان جلوشان می‌گیرند تا به هر جا که دلشان بخواهد آنها را بکشانند دست و دهن، ترس و احتیاج این است که می‌بینی مرد رعیت همیشه با سر فرو افتاده راه می‌رود مثل اینکه از روز اول عمرش یک گناه نابخشودنی را مرتکب شده و هیچ جور هم نمی‌تواند آن را جبران کند زبون، ترسو و بیچاره؛ در نتیجه گوش به فرمان و چاپلوس وگرسنه و مفلوک خانۀ امیدش، همان درِ خانۀ اربابش است خدا را هم در هیئت اربابش می‌بیند؛ مثل اربابش هیچ چیزی از خودش ندارد حتی زن و فرزندش را از خودش نمی‌داند در مقابل اربابش به این‌جوربودن هم عادت می‌کند؛ یعنی عادت کرده از راه های دیگر هم به او حُقنه کرده‌اند که این‌جور باید باشد که از اول دنیا این‌جور بوده، و تا آخر دنیا هم این‌جور باشد باشد از همۀ این دنیا، علاوه بر احتیاج و ترس و تملق، یک چیز دیگر هم دارد و آن بیلش است یک بیل، که آن هم مال ارباب است و خودش مایۀ ترس اوست چون ترس این را دارد که هر آن بیل را از او بگیرند و بگویند «برو توی خانه‌ات بنشین!»کلیدر، جلد پنجم، بخش پانزدهم، بند دوم، صص 12881287Merged review:پی‌نوشتی بر جلد ششم:احساس می‌کنم که در جلد ششم کلیدر، نه تنها از شتاب رویدادها کاسته شده است بلکه در کل، روایت در یک نشیب بی فراز فرو رفته است شاید این نشیب، آرامشی پیش از طوفان باشد؛ شاید! ولی به هر روی آن چه روشن است این جلد از کلیدر فراز و نشیب‌های جلدهای پیشین را نداشت و آرام آرام در بستری که پیش‌تر فراهم آمده بود پیش می‌رفت البته بی شک این سخن بدین معنا نیست که این جلد جذاب نبود و خسته‌کننده بود شاید نویسنده در حال پروردن میدانی برای به میان آمدنِ مردمانی دیگر و رخدادهایی دیگرگونه است گذشته از این، نقطه قوت این جلد فرو رفتن نویسنده در ویژگی‌های روانی و شخصیتی کاراکترها بود و تلاش او برای راه دادنِ خواننده به اندرون روح و جان آن‌ها.بخش‌های زیبای جلد ششم:ضد و نقیض، ضد و نقیض همۀ دیده‌ها و شنیده‌ها، چنین می‌نمودند و در این میان، برای موسی قالیباف، بس ستار بود که توانستی او را به روشنی دید ستار پینه دوز هم بدان روشنی و صراحت خاک چندان ساده و عادی که رمز آن به سادگی در نتوانستی یافت خاک! برخاک می‌گذری، بی آنکه بدان بنگری از خاک می‌خوری و می‌نوشی، بی آنکه بدان، به شگفتی آن بیندیشی برخاک سر می‌نهی به امانت، بی آنکه حرمت امانتداری آن بداری برخاک، هستی تو است از خاک، وجود تو؛ اما وجود خود را در نمی‌یابی خاک، خاک! که خاک، فقط خاک است خصلت و ذات، یگانه؛ جوهر و نام، یکجا بی‌آوازه و همه نعمت، خاک بی‌داعیه و بی‌چشم طلب، همه بخشایش و ایثار چشمه‌هایش فزون، دشت‌هایش سبز، قله‌هایش به قامت و برکتش مستدام، خاک دل زمین چه بزرگ است!کلیدر، جلد ششم، بخش شانزدهم، بند دوم، صص 13701371آب زلالِ همیشه، آب روشنِ هر شبه، چه نوایی دلنشین داشت در عبور از بستر جوی اگرت فراغتی می‌بود، زمزمۀ آب نواختی در روح توانستی آفرید نواختی در روح و قراری در دل نگاهی در آب روان و خیالی در پرواز به رهایی آمیزش با شدنِ زلال آب، آمیختن با خودِ رونده یگانه با وجود گمشدۀ حاضر یگانه با خود، با وجود، بی هیچ پاره گمشدگی با آب به دشت می‌شدی، با دشت در علف می‌روییدی، با علف در آفتاب می‌نشستی بر گذر نسیم آمیخته می‌شدی با خود، با خاک خود، با خود خاک یگانه می‌شدی با تمام وجود، با کُلِ خود؛ با خود ِخود آب زلال و روان، آب مطهّر و بارور تو را به خود باز می‌برد و تو می‌بودی تو می‌بودی دریغ امّا، دریغ امّا که عمرها بس بی‌مایه به یغما رفته بودند، بی‌مجال درنگی در خود؛ بی‌مهلت نشستی با خود در کنار خود به نظارۀ خود در آب مطهّر به دریافت خود، به بازدریافت و به وادست آوردن خود در یگانگی و یکتایی، با حس پر شکوه ِ درآمیختن بریده‌باد آن چنگ و ناخن پلشت غارت، بریده‌باد آن دست تطاول که بریده است دست میان وجود و موجود را بدین قساوت و بی‌آزرمی چنان که دور می‌شود از تو، آنچه تویی که دور می‌شود از تو دمادم و به تصاعد، «تو» از تو؛ که دور می‌شود از تو، پیرامون تو، درون تو آن‌سان فجیع که پوست از کله‌ات و خون از رگانت و نگاه از چشمانت و خود، تو دور می‌شوی، دور می‌شوی از هر آنچه «تو» است و با تو است و در تو است، به تصاعد آن‌سان فجیع که دهان طالب کودک از بار و گرمای پستان مادر، با چشمان کوچک بهت و هول تو گسیخته می‌شوی از تو جر ح گسیختن و گسیختن و گسیختن؛ با آرزوی گمشدۀ طلب که شعله‌ور است در تو، تنها نشانۀ بودن است بر جان آماسیده از جراحات بی‌گسست خونبارش خونبارش فجیعِ همیشه، از بندبند وجود در نگاه بهت و دهشت همیشه‌مضطربِ چشمخانه‌ها؛ با تردید باور بودن تردید و بدگمانی و دل نابسامانی و وسوسه‌های چگونه بودن، ره را بریده‌اند بر یقین و باورِ بودن، بر اصلِ بودن دل را به حال درنگی با خود نیست، دریغا دل را مجال درنگی نیست به باز جستنِ خویش بنگر! بنگر که آب، چه آسوده می‌گذرد!کلیدر، جلد ششم، بخش هجدهم، بند اول، صص 1454اندیشیدن به اندیشیدنِ دیگران؛ ترسیدن از اندیشیدنِ دیگران دربارۀ تو؛ این حد بی‌خودی است که تو در خود چندان جلف و سبک شده‌ای که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید، هم از این‌رو هیچت در اندیشه نیست جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی پس بی‌خود شده‌ای از آنکه نقطۀ اطمینان در خود را گم کرده‌ای، از دست بداده‌ای و به اسارت داوری‌های این و آن در آمده‌ای بدین هنگام دیگر تو نیستی که با دیگران روزگار می‌گذرانی به‌سانی که دیگران با تو؛ بلکه این تصور ترس‌زدۀ حضور دیگران است در تو که تو را از تو باز ستانده است و این تو نیستی دیگر که گام برمی‌داری و سلام می‌گویی؛ بل این یک گره گناه است که در هر گام و هر کلام استمالت می‌جوید به تبّرای خود از نگاه داوری دیگران، که این داوران را تو خود از بهر خود تراشیدهای به برائت خود از گمان گناه و این بیماری تمام بی‌ریشگان است به هنگام بی‌کسی؛ که این بی‌کسی صدچندان عریان‌تر می‌نماید آن‌دم که دست تو از هر گونه کاری کوتاه شده است اگرت دستی به دستۀ منگال می‌بود همین‌دم، مجالی نمی‌داشتی به بیم داشتن از نگاه و نظر دیگران که خود مبرّا می‌بودی از هر گناه و هر وهن آن اتصال و وصل، آن ربط پوست و ناخن و گوشت و تو با خاک و با کار، تطهیر می‌نمود تو را دست کم در اندیشۀ تو اکنون اما عجیب و غریب می‌نمایی، از آنکه عجیب و غریب هستی! در هیچ نقطه‌ای ربط و اتصالی نداری، پس زاید بر زمینی ایستاده‌ای زاید بر زمین ایستاده‌ای و زاید هم می‌نمایی پس بیم داوری دیگران می‌فرسایدت از آنکه دادۀ این داوری از پیش روشن است تو محکومی اینست اگر از نگاه و گویۀ دیگران می‌هراسی و حتی لب جنبانیدن دو تن را با همدیگر در بابی دیگر، تاب نمی‌توانی آورد؛ از آنکه گمان می‌بری سخن از تو می‌گویند، که غیبت تو می‌کنند، که پیرامون بود و نبود تو بد می‌گویند و این، حَدّ ِبی‌خودیست؛ حَدِّ بی‌خودی.کلیدر، جلد ششم، بخش نوزدهم، بند اول، صص 15051506باید باور می‌کرد که فرو ریخته است؛ به صورت، هم به سیرت باید باور می‌کرد که ویران شده است؛ به جسم، هم به جان نه! قدیر دیگر همان نبود که بود گرچه آدمی چندان سمج است که هرگز نمی‌خواهد خود را در آینۀ واقع نگاه کند و همواره می‌کوشد تا به چهرۀ خود در زیباترین آینۀ گذشته‌اش بنگرد، آینه‌ای که ای بسا در آن زمان هم زیبا نبوده است – اما قدیر در چنان مغاکی خود را فرو افتاده می‌دید که دل و دماغ خودفریبی را نیز از دست داده بود او نه فقط دل از فریب روحیه و قوارۀ خود شسته بود، بلکه می‌رفت تا آن را زشت‌تر از آنچه بود، ببیند که این، البته تلاشی بود از دستی دیگر در جستن راهی به خودفریبی، در جلوۀ حق‌به‌جانبی کوشش به یافتن نقطه‌ای دیگر تا بتوان برای زیستن بر آن تکیه زد به هر وجه، برای زیستن روح، چیزی باید فراهم کرد گرچه در پایانه دریابی، در لحظه‌ای و برای لحظه‌ای دریابی که این‌همه چیزها که برای خود نردبان زندگی کرده بوده‌ای جز جلوه‌های گوناگونِ فریب، چیزی نبوده‌اند؛ هر چند اعتراف و اذعان بدین نکته نیز در آن دم و هنگام هم بعید می‌نماید از آدمی، مگر به جستجوی یافتن راهی دیگر به حق به جانبی.اما قدیر باید باور می‌کرد که ویران شده است؛ ویران و سوخته.کلیدر، جلد ششم، بخش بیستم، بند دوم، صص 15621563گویی نجات خود را در عذاب خود می‌دید عذاب و آزار خود، آزردن بی‌رحمانۀ خود، انتقام از وجود خود، از بودنِ خود تا نابودکردنِ هر آنچه در خود سراغ داشت و اما نمی‌شناخت راندنِ خود از خود اینجا که قدیر ایستاده بود، که قدیر ایستاده شده بود، لبۀ تیغی بود که پرتاب شدن در هر سویش حفره‌ای از دوزخ بود قدیر اینک می‌بایست یک بار و برای همیشه با خود رویاروی شود، رویارویی و نبرد نبردی که شاید به نابودی می‌انجامید فرجام کار، آشکار نبود اما گریزی هم از این نبرد نبود بیش از آن قدیر از خود به نفرت دچار شده بود که باز هم بتواند تاب وجودِ هم‌اکنونیِ خود را بیاورد او حدِ بیزاریِ از خود بود بیزاری و نفرت نفرت و کینه کینه به تمام وجود، از کینه به وجود خود چندان که به هیچ روی بر خودِ اکنونش چشم نمی‌توانستی پوشید یا می باید خود را در رودی که نمی‌شناخت، تطهیر کند، یا اینکه دست به جنایتی تازه بزند به هر روی و در هر معنا، از اینکه بود دیگر باید می‌شد، اگر شده بدتر.کلیدر، جلد ششم، بخش بیستم، بند دوم، صص 15801581 برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند، و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را محتاج خود می کنند با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غير خودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و می شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها، و حتی مثل تیغه شمشیر آنها که وقتی لازم باشد گردن برادر خود، گردن زن و فرزند خود را هم می زند!ما به آدم هایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند، نه کینه به آدم هایی محتاج هستیم که به آینده بچه هایشان فکر کنند، نه به گذشته پدرهایشان ما از فرومایگی استقبال نباید بکنیم، بلکه می خواهیم اول چنین روحیه های بیماری را در هم بشکنیم. Amazing Books, کلیدر، جلد پنجم و ششم by Mahmoud Dowlatabadi This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book کلیدر، جلد پنجم و ششم, essay by Mahmoud Dowlatabadi Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? Please read and make a refission for you میخواهم کهکهتو تا حالا عاشق بوده ای ستار؟!ستار به لبخندی در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفت:عاشق زیاد دیده ام!بس ساده و یکرویه،بیگ محمد پرسی:راه و طریقش چه جوراست عشق؟ستار به جواب گفت:من که نرفته ام،برادر!آنها که رفته اند چی؟آنها چی می گویند؟ستار گفت:آنها که تا به آخر رفته اند،وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند.زیبایی و روانی متن کلیدر برای من بسیار جذابه خاکستری بودن شخصیت های دوست داشتنی این رمان، باعث شده که خیلی راحت بتونم خودم رو بینشون و تو اون دوره حس کنم لحظه به لحظه این هیجان رو داشته باشم که الان چه اتفاقی میوفته؟ بعضی مواقع نارحتی مردمش رو از ته قلب حس کنم و گاهی هم که اتفاق خوشحال کننده ای میوفته خب،خوشحال بشم به طور کلی من با کلیدر و شخصیتاش زندگی میکنم و واقعا امید وارم حالا حالا تموم نشه :)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *